Second Interview
◷
تاریخ انتشار: 1398/9/9 | ساعت: 16:14
هر دو مصاحبه رو انحاج دادم... دومی توی تورنتو بود و ۳۰۰ نفر جز من هم اومده بودند... این ۳۰۰ نفر هم تازه برترین ۸۰۰ نفری بودند که برای این رشته اقدام کردند... یک خروار هم چینی بودند من فکر میکنم خوب دادم ولی خب من نیستم فقط... بقیه شرکت کننده هارو که دیدم فهمیدم رقابت آسونی نیست.به هر حال توکل به خدا...
Shhhh
◷
تاریخ انتشار: 1398/9/9 | ساعت: 16:14
آقا من فکر نمیکردم دخترا هم خوابای خاک برسری میبینند
Denied
◷
تاریخ انتشار: 1398/9/9 | ساعت: 16:14
خب من هیچ کدوم از مصاحبه هارو قبول نشدم. ولی میدونی چیه؟با قوای بیشتر میرم جلو و تلاش میکنم. درسته پسرخالم با کلی اذیتی که منو کرد و پشتی که از من خالی کرد قبول شد و همه ی خانواده براش خوشحالن... ولی خب وقت موفقیت من هم میرسه کیارخ :)
Merry Christmas
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/18 | ساعت: 4:35
بقول خارجکی ها: اوه مای گاد!هپی کریسمس بیشتر از یکسال هست که ننوشتم...! اینستاگرام و فیسبوک و رسانه های نظیرشون باعث شدن خیلیا از وبلاگ نویسی دست بکشن و روزمرگی هاشون رو جای دیگه ثبت کنن و یکسری هم که
Miss President
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/18 | ساعت: 4:35
توی پست قبل گفتم که رئیس انجمن شدم... یه جورایی بدبخت شدم درسته که حس ریاست خیلی خوبه ولی از طرفی هم خیلی مسئولیت داره! هر دانشجوی میاد و وارد دانشگامون میشه منم که باید کمک کنم که چه کمکی رو از کجا پ
Kia, the driver
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/18 | ساعت: 4:35
شاید باورتون نشه اما هنوز من گواهینامه ندارم! آیین نامه ۲ سال پیش امتحان دادم قبول شدم ولی گواهینامه کامل که اینجا بهش میگن کلاس فایو رو نگرفتم هنوز. از شانس بد من (خیلی مودبانه گفتم توی ذهنم چیز دیگ
The virtual mask
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/18 | ساعت: 4:35
یادش بخیر اون قدیما... زمانی که نه اینستایی بود، نه فیسبوکی و نه تلگرامی... ولی چت روم و یاهو مسنجر بود! اون زمانا راهنمایی بودم... فکر کنم اول یا دوم! بعد از این که از مدرسه تعطیل میشدم یه راست میر
Casino
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/18 | ساعت: 4:35
دیروز رفتیم کازینو... تازه خیلی کنترل کردم خودم رو ۲۰ دلار باختم...لامصب خیلی کِرم داره...!
looking for suggestions
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/18 | ساعت: 4:35
دنبال آهنگ و فیلمی هستم که ارزش گوش دادن و دیدن داشته باشه... کسی پیشنهادی داره؟ :)
He Knows me well
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/18 | ساعت: 4:35
چه قشنگ میشناسه منو:) با تجربه شده:)) + فیلم لاتاری خیلی خوب بود...
Guilt of Ex's Break Down
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/18 | ساعت: 4:35
من مهندس رو بطور کامل فراموش کردم و حتی از خاطرم هم به ندرت میگذره... به هرحال ۳ سال گذشت و منم مطمئن شدم که حسی که یه مدت داشتم بهش سطحی و زودگذر بود و خیلی خیلی با حسی که الان به نیک دارم فرق میکرد.
Flashback and New Year
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/18 | ساعت: 4:35
تا یک ساعت دیگه سال نو میلادی آغاز میشه... درمحموع بخوام بگم سال خیلی جالبی نبود... بیماری پارکینسون بابابزرگم بدتر شد و الان طوری شده که که باید بهش غذا بدن و مثله بچه ها مراقبش باشن... از طرفی هم خا
Tired
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/18 | ساعت: 4:35
بعضی اوقات فکر میکنم آیا راهی که دارم میرم درسته؟ ... شاید من آدمش نباشم و الکی دارم به هر دری میزنم تا بهش برسم خستم از این همه فشار...
BB
◷
تاریخ انتشار: 1396/6/3 | ساعت: 11:59
عاشق لحظه ایم که برام فارسی حرف میزنی تا خودتو توی دلم جا کنی:) انقدر خوشگل فارسی رو تلفظ میکنی که قندتو دلم آب میشه و میخوام از ته دل یه بوس ِ آبدارت کنم :*#تو کیلی گوگولی و خوشکلی فرشته ی من
سفر به ایران
◷
تاریخ انتشار: 1396/6/3 | ساعت: 11:59
تابستون رفتم دو ماه ایران... جدا از چنتا اتفاق که حالمو حسابی گرفت، سفر خوب و مفیدی بود...! تونستم مامان بزرگ خوشگلم و کامیار که الان ۵ سالش شده و حسابی وروجک شده رو ببینم که دلم حسابی برای جفتشون لک زده بود... به همراه خوانواده رفتیم عروسی عزیزی که برای بار سوم عروسی میکرد :)) دوستای راهنماییم سیما...
شرمنده
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/31 | ساعت: 7:06
سلام دوباره به کیارخ نوشت...!انقدر مشغول زندگی و دانشگاه هستم که نوشتن توی وبلاگ قدیمی ۶ ساله آخرین چیزیه که میشه بهش فکر کرد! شرمنده که دیگه خبری از کیارخ قبل نیست... کیارخ دیگه آدم قبل نیست...! بزرگ شدم و پوست انداختم؛ مثل ماری که پوست میندازه اما با قوای بیشتر دوباره شکل میگیره...
اولین ملاقات با خانواده
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/31 | ساعت: 7:06
وقتی مامانت برای شام دعوتش میکنه و اون به خاطر اینکه مامان باباتو تحت تاثیر قرار بره کلی کلمه ، جمله و اصطلاح فارسی یاد میگیره، حتی خودتم سورپرایز میشی بعدشم بهت اجازه میده براش لباس ، کفش انتخاب کنی و درنتیجه کلی جیگر میشه و مامان بابا عاشقش میشن! #شنبه، ۷ ژانویهعشق و دوستی
عاشق هم شدم...!
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/31 | ساعت: 7:06
فكر نميكردم عشق رو به اين زودى تجربه كنم يا اينكه كسى بتونه من رو خالصانه دوست داشته باشه... فكر نميكردم يك نفر حتى من رو بهتر از خودم بشناسه و من رو با تمام خوبى ها و بدى هام بپذيره... كسى كه منو قضاوت نكنه، اداى عاشقى در نياره... ولى دقيقا وقتى توقعش رو نداشتم و توى تنهايى خودم غرق بودم، وارد زندگ...
آشنايى من با مخاطب خاص...!
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/31 | ساعت: 7:06
نم نم بارون ميومد... توى دانشگاه بودم و تازه امتحان فيزيولوژيم رو تموم كرده بودم... به سمت كتابفروشى دانشگاه راه افتادم و خواستم اونجا منتظر بشم تا دوستم بياد دنبالم... كتابفروشى تعطيل بود! با كمال تعجب ساعتم رو نگاه كردم... ٢٠ دقيقه از ٤ گذشته بود... اصلا حواصم نبود كه امتحانم خيلى طول كشيد و كتابف...
انگار کیارخ بزرگ شده...!
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/31 | ساعت: 7:06
یک سال تحصیلی دیگه تموم شد اما تنها آغازی بود برای پخته شدنِ من...! یاد گرفتم زندگی به اون سادگی که فکر میکردم نیست و احتمال غرق شدن توی مشکلات خیلی زیاده... همه چی قرار نیست مثل برنامه پیش بره... اینکه سختی زندگی چندین برابر خوبیاشه اما همون خوبیا ارزش زنده بودن رو دارن...فهمیدم دکتر شدن اشتیاق منه...